تبليغاتX
چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته می رانی

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته می رانی

جمعه بیست و نهم بهمن 1389  نويسنده : مهتاب       

میگیــره

دوست دارم تمــوم لحظـه هامو با تـو باشم

دوســت دارم کـه دســت گـرمـتــو بگیــرم

زیـــر  بــارون  نفسـاتـــو  دوســـت  دارم

عـطـــر خـــوب ، تــو رو بـارون میگیــره

بـا  تــو زندگیـــم  چــه رویــایــی  میشـــه

بـا تــو ایــن قـلـــب یخــی جــون

دوسـت دارم تمــوم خاطراتـم با تــو باشــه

دوسـت دارم تـو انتظـار تلــخ تــو بمیـــرم

دوسـت  دارم  فقـــط  چشــاتــو وا  کـنــی

تـا  ببیـنــی  کـــه  چـقــــدر دوســت  دارم

همـــه  خـوبـــی هـاتـــو  بـاور مـی کـنـــم

نمــی تــونـــم  بـی تـــو طـاقـــت  بـیـــارم 

زیـــر  بــارون  نفسـاتـــو  دوســـت  دارم

 بـــوی خـــوب ، تـــو رو بـارون میگیــره

بـا  تــو زندگیـــم  چــه رویــایــی  میشـــه

بـا تــو ایــن قـلـــب یخــی جــون میگیــره

دوست دارم تمــوم لحظـه هامو با تـو باشم

دوســت دارم کـه دســت گـرمـتــو بگیــرم

دوسـت دارم تمــوم خاطراتـم با تــو باشــه

دوسـت دارم تـو انتظـار تلــخ تــو بمیـــرم

دوسـت  دارم  فقـــط  چشــاتــو وا  کـنــی

تـا  ببیـنــی  کـــه  چـقــــدر دوســت  دارم

همـــه  خـوبـــی هـاتـــو  بـاور مـی کـنـــم

 نمــی تــونـــم  بـی تـــو طـاقـــت  بـیـــارم 


نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 11:34 توسط مهتاب| |

سه شنبه هفدهم اسفند 1389 :: 21:59 ::  نويسنده : نفس       

شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!!

شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!!

مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟

شاید یه کسی وقتی میبینتت از ترس اینکه بار اخر باشه حتی خنده هاش هم با بغضه

شاید یه کسی ...



چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 :: 20:45 ::  نويسنده : نفس       

گاهی آدم باید با صدای بلند با خودش حرف بزند. از کسی بگوید که:

بلد است همیشه دوستت داشته باشد.
از کسی که بلد است هیچ وقت تنهایت نگذارد.
از کسی که بلد است جوری نگاهت کند که قلبت بلرزد.
از کسی که می‌تواند "عزیزم" را جوری بگوید که با شنیدنش بفهمی که تا به حال اصلا عزیز کسی نبوده ای.

از کسی که جملات و لحن کلامش می‌تواند دلت را بلرزاند حتی اگر به اندازهٔ همهٔ عالم از دستش دلخور باشی.
از کسی که چشم‌هایش می‌توانند ساعت‌ها برایت ترانه بخوانند.
از کسی که وقتی کنارت قدم برمیدارد دوست داری به بازوانش بیاویزی و از آرامش وجودش جدا نشوی.

آری آدم باید گاهی این‌ها را با صدای بلند برای خودش بگوید تا باز هم به زندگی دلگرم شود.


نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 11:33 توسط مهتاب| |

 

حرفهايي است که هيچ گاه زبانها بهم نميگويند....

حرفهايي است که فقط دستها ميتوانند بهم بگويند.

هم با زبان هم با دستانم

میگویم

بلند میگویم

با تمام تواناییم

دوستت دارم

دل تنگی هایم
را با کدام قایق تنهایی
روانه ی دریایت کنم
تا بدانی دل تنگتم



نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 11:33 توسط مهتاب| |

پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 :: 21:27 ::  نويسنده : نفس       

آری .... باز هم مثل هميشه براي تو مي نويسم ....

   تويي كه مرا سرگردان دنياي قشنگ عاشقي كردي ،

   تويي كه قلم روان قلبم را به دست دلم دادي تا براي اولين بار براي تو بنگارد ،

   تويی كه ديگرهيچ گاه نمي توانم از كنارت با بي تفاوتي بگذرم و

   انگاه كه تو اين كار را كردي بايد بگريم ،

   تويي كه چيزي به من هديه كردي تا غمخوار و همدم تنهايي هايم باشد ،

   تويي كه عشقي به من شناساندي تا اميد روشنايي فرداهاي تارم باشد ،

   تويي كه فقط تو را از او مي خواهم و بس .

   تويي كه هيچ در وصف مهرباني هاي بي پايانت نمي يابم ،

   تويي كه نمي دانم جواب محبت هايت را چگونه مي توان داد ،

   و تنها حرف و كلامي كه برايت مي يابم اين است :

   با تمام وجودم دوستت دارم ...

نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 11:32 توسط مهتاب| |

سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 :: 3:56 ::  نويسنده :مهتاب       


همه میگن که تو رفتی

میگن که تو نیستی

همه میگن که دوهمه باره دل تنگمو شکستی

دروغه.....دروغه....

چه جوری دلت میومد  منو اینجوری ببینی

با ستاره ها چه نزدیک ....منو تو دوری ببینی

همه گفتن که تو رفتی...ولی گفتم که دروغه

 

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم

همه حرفاشون دروغه

تا ابد  اینجا میمونم

بی تو با اسمت عزیزم

اینجا خیلی سوت و کوره

ولی خوب عیبی نداره

دل من خیلی صبوره...صبوره

 

همه میگن که تو نیستی

همه میگن که تو مردی

همه میگن که تنت رو به فرشته ها سپردی

دروغه.....

نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 11:32 توسط مهتاب| |

سه شنبه پنجم بهمن 1389 :: 16:19 ::  نويسنده : نفس       

یکي را دوست دارم

همان کسي که شب و روز به يادش هستم و لحظات سرد

زندگيم را با گرماي عشق او ميگذرانم !

يکي را دوست دارم ، بيشتر از هر کسي ، همان کسي که مرا اسير قلبش کرد !

يکي را دوست دارم ، که ميدانم او ديگر برايم يکي نيست ، او برايم يک دنياست !

سه شنبه پنجم بهمن 1389 :: 16:19 ::  نويسنده : نفس       

یکي را دوست دارم

همان کسي که شب و روز به يادش هستم و لحظات سرد

زندگيم را با گرماي عشق او ميگذرانم !

يکي را دوست دارم ، بيشتر از هر کسي ، همان کسي که مرا اسير قلبش کرد !

يکي را دوست دارم ، که ميدانم او ديگر برايم يکي نيست ، او برايم يک دنياست !

يکي را تا ابد دوست دارم
او در اين دنيا تنها کسي است که در قلبم نشسته است !

يکي را در قلب خويش عاشقانه دوست دارم

آري يکي را از ته دل صادقانه دوست دارم

کسي را دوست دارم که براي من بهترين است 

براي من عزيزترين است !

  بي بهانه دوستش دارم !

يکي را تا ابد دوست دارم
او در اين دنيا تنها کسي است که در قلبم نشسته است !

يکي را در قلب خويش عاشقانه دوست دارم

آري يکي را از ته دل صادقانه دوست دارم

کسي را دوست دارم که براي من بهترين است 

براي من عزيزترين است !

  بي بهانه دوستش دارم !

نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 11:31 توسط مهتاب| |

سه شنبه پنجم بهمن 1389 :: 16:19 ::  نويسنده : مهتاب       

یکي را دوست دارم

همان کسي که شب و روز به يادش هستم و لحظات سرد

زندگيم را با گرماي عشق او ميگذرانم !

يکي را دوست دارم ، بيشتر از هر کسي ، همان کسي که مرا اسير قلبش کرد !

يکي را دوست دارم ، که ميدانم او ديگر برايم يکي نيست ، او برايم يک دنياست !

سه شنبه پنجم بهمن 1389 :: 16:19 ::  نويسنده : نفمههه      

یکي را دوست دارم

همان کسي که شب و روز به يادش هستم و لحظات سرد

زندگيم را با گرماي عشق او ميگذرانم !

يکي را دوست دارم ، بيشتر از هر کسي ، همان کسي که مرا اسير قلبش کرد !

يکي را دوست دارم ، که ميدانم او ديگر برايم يکي نيست ، او برايم يک دنياست !

يکي را تا ابد دوست دارم
او در اين دنيا تنها کسي است که در قلبم نشسته است !

يکي را در قلب خويش عاشقانه دوست دارم

آري يکي را از ته دل صادقانه دوست دارم

کسي را دوست دارم که براي من بهترين است 

براي من عزيزترين است !

  بي بهانه دوستش دارم !

يکي را تا ابد دوست دارم
او در اين دنيا تنها کسي است که در قلبم نشسته است !

يکي را در قلب خويش عاشقانه دوست دارم

آري يکي را از ته دل صادقانه دوست دارم

کسي را دوست دارم که براي من بهترين است 

براي من عزيزترين است !

  بي بهانه دوستش دارم !

نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 11:31 توسط مهتاب| |

یکشنبه سوم بهمن 1389 :: 19:14 ::  نويسنده : نفس       

این روزها دلتنگت که میشم آرزو میکنم کاش میشد، بال پرواز داشتم تا پر بکشم و

بیام کنارت و از دور نگات کنم  تا دلتنگیام با دیدنت کمتر شه اما توی دنیای خیالم

 بالهای پروازم رو که باز میکنم  یادم می افته هیچ نشونی ازت ندارم...

پس آرزو میکنم کاش میشد آسمون بالای سرت باشم که هر جا که هستی و هر جا که میری

 باهات باشم کنارت باشم سرتو که بالا میگیری نگاهم به نگاهت بیافته بلکه این دل تنگ کمی آروم شه

اما آسمون و آسمونی شدن اندازه ی من زمینی ِ کوچیک نیست حتی تو عالم خیال هم اینقدر قد کشیدن

 برای من محاله...

یه آرزوی دیگه میکنم که قد و اندازه ی من باشه... دلم میخواد ستاره کوچیک و کم نوری بشم

 توی آسمون بزرگی که تو هر شب زیر ستاره بارونش آروم و زیبا می خوابی ...

آرزو میکنم یه ستاره شم تا شبها وقتی میخوابی از بین اونهمه ستاره پر نور نگات کنم

که آروم گرفتی و دلم آورم شه اما...هنوز از نگاه کردنت سیر نشده ام که ابرهای تاریک ِ

پر از اشک شبهای پاییز راه نگاهم رو میبندد و باز دلتنگت میشم ...

بازیه آرزوی دیگه ...آرزو میکنم بشم خوابت، رویاهات اما وقتی بیدار شی بازم ازت دور میشم ...

 پس این بار آرزو میکنم آینه بشم ...

آخه تو هر روز نگاهت با نگاهش یکی میشه

هر روز به آینه لبخند میزنی

هر روز ...

   آره ! پس آرزو میکنم آینه ای باشم که هر روز نگاهش میکنی...

 مهربونم از این به بعد هر بار آینه رو که نگاه کردی مطمئن باش که من دارم نگاهت میکنم


نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 11:30 توسط مهتاب| |

نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 11:28 توسط مهتاب| |

مینویسم که دلم هوایت را کرده است ، کاش تو را میدیدم ، به چشمهایت خیره میشدم و با تو درد دل میکردم .
باز هم مینویسم از عشق ، از احساسی که من نسبت به تو دارم .
احساسی به لطافت دستهای مهربانت ، به پاکی قلبت و به قشنگی لحظه دیدار .
حالا که دلتنگم ، حالا که بغض گلویم را گرفته و راهی جز اشک ریختن ندارم ،پس باز هم مینویسم از اشک.
همان قطره پاکی که از چشمهای خسته ام سرازیر میشود ! قطره ای که از درون آن میتوان یک عالمه محبت و عشق دید.
قطره ای که درونش دلتنگیست ، غم عاشقیست ، آری همان اشک ، همانی که در لحظه دیدار بر روی گونه هایم دیدی.
پرسیدی که این چیست ؟ با اینکه میدانستم میدانی اشک است ، اما گفتم که چیزی نیست .
با دستهای مهربانت اشکهای رو گونه ام را پاک کردی و مرا در آغوش کشیدی و آرامم کردی.
برای نوشتن لحظه ای اشک ریختن باید صدها بار کاغذ سفید دفترم را پاره پاره کنم، آنگاه که از این احساس زیبا مینویسم چشمهایم شروع به اشک ریختن میکند ، اشکهایی که بر روی صفحه سفید کاغذ میریزد ! اما آیا کسی فهمید که اینها اشک است؟
چرا اشک؟ دلم گرفته است به خدا دلتنگتم. دلم را به فرداهای با تو بودن خوش کرده بودم ، دلم را به آن روزهایی که با تو به مرز خوشبختی ها میرسم امیدوارم کرده بودم.
این دل که به تو بسته است را نشکن ، و دلی که امیدوار به فرداها است را ناامید نکن.
با تو بودن را میخواهم برای زندگی ، در کنار تو بودن را میخواهم برای آرامش اما زندگی بدون تو را نمیخواهم ،حتی با تمام زیبایی هایش.
زیبایی زندگی من تویی ، شیرین ترین لحظه های زندگی با تو است .
دل به رویاهای با تو بودن بسته ام ، رویاهایی که کاش حقیقت زندگی من و تو می شد.
با تو بودن را میخواهم برای خوشبختی ، خوشبختی بدون تو میسر نیست ، با تو میتوانم عاشقترین باشم.
دلم را به فرداهای در کنار تو بودن بسته ام ، از کنارم نرو که این دل بی طاقت است.
دلم مثل حباب روی آبی است  که تنها بدون تو می شکند.
نشکن دلم را ، با آن مدارا کن ، او هیچ چیز از تو نمیخواهد ، تنها قلبت را میخواهد.
دلم را به قلب مهربان تو بسته ام ، تا با مهر و محبتت همیشه عاشق بماند.
با تو بودن را برای رسیدن به قله خوشبختی میخواهم ، با تو بودن را برای با تو پرواز کردن میخواهم.
پرواز من و تو در اوج آسمانها مثل دو کبوتر عاشق.
دو کبوتری که  هیچگاه بدون هم پرواز نمیکنند.
دلم را به لحظه های زیبای با تو بودن خوش کرده ام ، با من بمان و این دلخوشی را از من نگیر.
احساسی را زیباتر از اشک ریختن در لحظه های عاشقی ندیده ام ، اگرچه زیباست اما از درون تلخ تلخ است.
باز هم مینویسم از اشک ، تا ببینی ، بخوانی و بدانی که طاقت یک لحظه دوری ات را ندارم.

نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 11:27 توسط مهتاب| |

Design By : Night Melody